عشق = مادر
روح آزرده

به روزگار، مرا روي شادماني نيست

به مرگ قانعم، آن نيز رايگاني نيست

سياه روز بلاهاي ناگهاني نيست

كه خيرگي مكن، اين بزم ميهماني نيست

كه در خور تو، ازين به كه مي ستاني نيست

مرا خبر زه و رسم مهرباني نيست

از آن خوشم كه سپنجي است، جاوداني نيست

كه پرتگاه جهان، جاي بدعناني نيست

ره گريز، ز تقدير آسماني نيست

در اين معامله، ارزاني و گراني نيست

غريق نفس، غريقي كه وارهاني نيست

كه هيچ سود، چو سرمايه جواني نيست

زمان خستگي و غجز و ناتواني نيست

دلي كه مرد، سزاوار زندگاني نيست

از اين مسابقه، مقصود كامراني نيست

به جز حكايت آشوب مهرگاني نيست

وجود سر، همه از بهر سرگراني نيست


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!