عشق = مادر
نجوای دل

 

امشب دلم کوله باری از دلتنگی است، دلتنگ لحظه های با تو بودن و حسرت ایام. چرا سحر نمی شود؟! شیشه دلم نازک شده است و شکننده و بار این دلتنگی سنگین و این نحیف تاب تحمل ندارد.

چه رویای زیبایی این که صبح، هنگامی که دیدگان خسته ام را به دریچه دنیا می گشایم خود را جایی می یافتم که سال هاست از او فقط حسرتی به جا مانده و طعم شیرینی که حال برایم ناممکن شده است و دست نیافتنی.

معبود من، نمی دانم به چه روی از تو چیزی طلب کنم که جرات نگریستن در چشمان نافذ و خدایی تو را ندارم اما تو را به همان لحظه های ناب از دست رفته ام سوگند خود را و بهانه های با تو بودنم را به من باز گردان که سخت آشفته حالم و تسکین این دل بیمارم تو هستی.

 

پ.ن: سلام اینو واسه دوستانی مینویسم که شاید بعضی هاتون رو 5 یا 6 سال یا شایدم بیشتر تو این دنیای مجازی و خالی از هر فریبی می شناسم و تو این سال ها همیشه هر حسی داشتم باهاتون صادقانه در میون گذاشتم و خب شما هم تنهام نگذاشتید و همیشه مورد لطف و مهربونی هاتون بودم و حتی با وجود تاخیرهای خیلی زیادم بازم فراموشم نکردید اما بازم مثل همیشه تمنای همیشگی رو ازتون دارم هر وقت اومدید اینجا یا یاد من افتادید همون لحظه با دلتون و از عمق وجودتون برای دوست من دعا کنید که بازم مثل همیشه خدا کمکش کنه و هر روز به انسانیت و آدمیت بیشتری برسه چرا که ایمان دارم لیاقت انسان بودن رو آرامش رو داره.مطمئن باشید تاثیر این دعاهای بی توقع واسه یه کسی که اصلا نمیشناسینش به روح و زندگی خودتون بر می گرده.

ان شاالله...

واسش دعا کنید....

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!