نجوای دل

 

امشب دلم کوله باری از دلتنگی است، دلتنگ لحظه های با تو بودن و حسرت ایام. چرا سحر نمی شود؟! شیشه دلم نازک شده است و شکننده و بار این دلتنگی سنگین و این نحیف تاب تحمل ندارد.

چه رویای زیبایی این که صبح، هنگامی که دیدگان خسته ام را به دریچه دنیا می گشایم خود را جایی می یافتم که سال هاست از او فقط حسرتی به جا مانده و طعم شیرینی که حال برایم ناممکن شده است و دست نیافتنی.

معبود من، نمی دانم به چه روی از تو چیزی طلب کنم که جرات نگریستن در چشمان نافذ و خدایی تو را ندارم اما تو را به همان لحظه های ناب از دست رفته ام سوگند خود را و بهانه های با تو بودنم را به من باز گردان که سخت آشفته حالم و تسکین این دل بیمارم تو هستی.

 

پ.ن: سلام اینو واسه دوستانی مینویسم که شاید بعضی هاتون رو 5 یا 6 سال یا شایدم بیشتر تو این دنیای مجازی و خالی از هر فریبی می شناسم و تو این سال ها همیشه هر حسی داشتم باهاتون صادقانه در میون گذاشتم و خب شما هم تنهام نگذاشتید و همیشه مورد لطف و مهربونی هاتون بودم و حتی با وجود تاخیرهای خیلی زیادم بازم فراموشم نکردید اما بازم مثل همیشه تمنای همیشگی رو ازتون دارم هر وقت اومدید اینجا یا یاد من افتادید همون لحظه با دلتون و از عمق وجودتون برای دوست من دعا کنید که بازم مثل همیشه خدا کمکش کنه و هر روز به انسانیت و آدمیت بیشتری برسه چرا که ایمان دارم لیاقت انسان بودن رو آرامش رو داره.مطمئن باشید تاثیر این دعاهای بی توقع واسه یه کسی که اصلا نمیشناسینش به روح و زندگی خودتون بر می گرده.

ان شاالله...

واسش دعا کنید....

 

/ 12 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شکلات فندقی

منم خیلی دوسشون دارم با استاد صالح علا توسط یه دوست خیلی خوب آشنا شدم که او متنو هم اون برام فرستاده که خیلی دلم براش تنگ شده اما در مورد عمو کاکاوند هیچ می دونستی که شعر تیتراژ پایانی سریال ارمغان تاریکی که چند وقت پیش از شبکه سه پخش شد از اون بود ؟ خیلی قشنگ بود خیلی هر وقت دلم براش تنگ میشه برنامه دور میز شبو نگا می کنم که شبا از شبکه 4 پخش می شه خوشحالم که با هم در این دو مورد هم سلیقه هستیم خوشحالم و ممنونم که فراموشم نمی کنی و سر می زنی [گل]

شکلات فندقی

تو نمی تونی جلو ورود آدم ها رو به زندگی ت بگیری ٬ مگه اینکه یه حصار دور خودت بکشی و نه خودت پات رو ازش بیرون بذاری و نه کسی بتونه پاش رو اون تو بذاره . تازه اینم گرچه به حرف میاد بعید می دونم عملی باشه . نتیجه اینکه بالا بری پایین بیایی آدم ها وارد زندگی تو می شن ــ زندگی شخصی تو ــ و این طوری تقابل و تعامل و خیلی چیزهای دیگه که اکثراً با "ت" شروع می شه پیش میاد ( تعاون ٬ تقارن ٬ تصادم ٬ و ... ) . اینه که مفهوم "تو" در کنار مفهوم "دیگران" معنا پیدا می کنه . فردگرا باشی ٬ درون گرا ٬ از اجتماع گریزان یا هر چی

شکلات فندقی

حالا فرض کن توی این "ت" بازار یکی پیدا شه و با اسم شریف ِ دوست یا همکار یا همکلاسی یا هر اسم دیگه ای وارد زندگی تو بشه . اول ش همه چیز خوشایند و مطلوب ه ؛ اما بعد از یه مدت احساس عجیبی بهت دست می ده ... احساس اینکه اعتماد به نفس تو داره ذره ذره تحلیل می ره و اعتماد به نفس طرف مقابل با روند خیره کننده ای رو به افزایش ه ٬ ساده تر بگم : احساس نردبون بودن . انگار یکی ازت گرفته و داره بالا می ره ... و تو هی خم می شی ... این قضیه توی خیلی از ارتباط های دو طرفه پیش میاد ٬ یعنی جریانی که اساساً باید دو طرفه باشه می شه یک طرفه . یک طرف دهنده ست و یک طرف گیرنده . شاید تا یه جاهایی هم پیش بره ٬ اما پایدار نیست ٬ چون بالاخره یک روز ذخیره ی انرژی ِ طرف ِ دهنده ته می کشه . اون وقت جریان خود بخود قطع می شه . چطور می شه مانع یک طرفه شدن یه جریانِ دو طرفه شد ؟

شکلات فندقی

باز هم ستاره ها بی شمارترند و ما هنوز می شماریم داشتن را و نداشتن را ٬ آمدن را و رفتن را . . زندگی نجوم نبود و ما منجم زیستیم ؛ و ستاره ها همچنان بی شمار ماندند ٬ و ما هر یک عددی شدیم و به ستاره ای آویختیم . پرادیپ اوماشانکار - شاعر هندی

عسل

سلام خوبی ممنون که سرزدی اگه موافقی با هم تبادل لینک کنیم منتظر خبرت هستم موفق باشی گلم[گل]

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

همینجوری منظور به خصوصی نداشتم فکرای مختلفی هست که آدم دوست داره بازگو کنه در مورد اون شعر هم چشم به محض اینکه پیداش کردم می نویسمش ممنونم از توجهتون [گل]

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

آدم های حرفه ای در تجربه ؟ آنها زندگیشان را به حال کرخ و خواب آلود خِرخِر کشیده اند ٬ هول زنان و بی تاب ازدواج کرده اند و الله بختکی بچه پس انداخته اند . آنها به آدم های دیگر توی کافه ها ٬ توی عروسیها ٬ و توی عزاها برخورده اند . گاهی که در گرداب گیر افتاده اند دست و پا زده اند بدون آنکه بدانند چه بر سرشان آمده است . هر چه دور و برشان رخ داده است خارج از دیدرس شان آغاز شده و به پایان رسیده است ... و بعد ٬ نزدیکهای چهل سالگی ٬ افکار حقیر لجوجشان و چند ضرب المثل را تجربه نام می گذارند ٬ شروع می کنند که ادای ماشین پخش کننده ء اتوماتیک را درآورند ؛ سکه ای در شکاف سمت چپ بیندازید و قصه هایی پوشیده در لای کاغذ نقره ای بیرون می آید ؛ سکه ای در شکاف سمت راست بیندازید و اندرزهای گرانبهایی گیرتان می آید که مثل کارامل ِ نرم به دندانها می چسبد .

خاطرات روزانه ی یک بچه ترسو

نظر شما چیه ؟ [گل] تابستونِ گذشته بود . دانیال هر بار که می اومد کلاس یه شاخه گل که تو راه چیده بود می آورد برام ٬ نوع گل بستگی داشت به اینکه تو مسیر چی به دستش برسه ٬ از گل سرخ گرفته تا گل های سفید کوچولویی که پای بعضی دیوارهای قدیمی در میان و هیچ کس هم که بهشون آب نده باز زنده می مونند و سبزند . دیروز بود . عرفان دستِ مُشت شده ش رو جلوی صورتم باز کرد : برام یه کرم خاکی آورده بود ! . هیچ قانونی مبنی بر اینکه یه شاخه گل می تونه یه معلم رو بیشتر خوشحال کنه یا یه کرم خاکی وجود نداره . [گل]

...M...

سلام سروناز خانم .. کجاییییییی نییییستی ؟ سرت کجا شلوغه تو ؟ من اینجا اومدم و کامنت هم گذاشتم اما الان نمیبینم یعنی چی ؟ شاید هنوز در شرف تایییده شایدم پرشین بلاگ خوردش!!![نگران] خلاصه اینکه بازم میگم ایشالله کار دوستت درست شه .. با چند خط اخر نوشته ات خیلی موافقم .. ایشالله همیشه موفق و پیروز باشی دوست گلم .. همیشه وهمیشه ها[قلب][خجالت][بغل][ماچ]